درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

13دلیل برای زنده بودن؟۱۳ تا زیاد نیست واقعا؟

چالش را اوه راه انداخته است در این وانفسای مریضی و وسط دیدن نمره ی امتحان فارما...برای همین میگم ۱۳ تا دلیل زیاده...اینهمه ندارم!

۱.خواهرم نزدیک کنکور است و اگر من بمیرم یحتمل وضع روحیش نامساعد میشود و همه ی عمر میخواهد بگوید اگر دیوانه نزدیک کنکور نمرده بود من الان رتبه ی یک تا ده بودم!

هرچی فکر کردم یک به دو نرسید.

تمام.

اگر میشد رو صورتمم شعر مینوشتم:)

آدم هایی که حرف نمیزنن.که خیلی حرف نمیزنن سعی میکنن حرفاشونو با هرچیزی که میتونن به گوش آدم ها برسونن.حتی اگر این اسکرین سیور گوشیشون باشه و وقتی خوشحال میشن که یکی بشینه کنارشون و بگه بده ببینم چی رو گوشیت نوشته؟ و وقتی اون یک کسی میخونه هم از سکوت گریزان و هم از صدا بیزار با بی ربطی تمام فقط بگه نشود فاش کسی آنچه میان من و تو است و گوشی رو پس بده:)

یه روزایی دلم میخواد یه بیت شعر رو پیشونیم بنویسم و برم از خونه بیرون.اون روز جواب همه ی آدمها همون بیت شعره.اونوقت بدون اینکه نیازی باشه با کسی حرف بزنم میتونم با همه ی دنیا حرف بزنم...

ولی هستیم

میدونی چیه ما نه اینکه بلد نباشیم حرف بزنیم نه اینکه نتونیم نه اینکه درد نداشته باشیم.ما نه اینکه دوست نداشته باشیم حرف بزنیم قضیه اینه که ما پرت شدیم بین شماها...ما هرچی میگیم شما مجبورید بزنید تو دیکشنری مغزتون به زبون خودتون ترجمه اش کنید.میدونی که ترجمه ها چقدر بد از آب درمیاد؟ مگر بهمن فرزانه ای کسی باشه بتونه بفهمه ما چی میگیم.بتونه ترجمه کنه واستون.ولی اومدیم و واژه و آوا و حروف رو هم ترجمه کرد.اون مغز کلام رو که نمیگیرد رو چکار کنیم؟ اون رو به کی بگیم؟ اینکه یه دفعه همه ی دنیا بسیج بشن که بهت بگن حرفات حالمونو بهم بزن حتما یه ناهمخونی ای داره صدای من با دنیای شما.حرفای من با کتابای شما. پس چی؟ باید بریم ساکت،یه گوشه بشینیم.لبخند بزنیم سر تکون بدیم وسط ساندویچ خوردنامون نگاتون کنیم و باهاتون بخندیم که فکر نکنید ادم فضایی ای چیزی هستیم. ولی هستیم.

نه رومی روم نه زنگی زنگ!

من یه دختر شرقی_ایرانی رشد یافته در بطن سنت ها، با این تفکر که باید طرف مقابلم رو بشناسم ببینم گاهی در موقعیت های مختلف بسنجمش تا اجازه بدم از حریم و خط قرمز هایم رد شود.

مرز صمیمیتم را جایی نزدیک تعیین کرده ام که فاصله اش با آدم ها دور باشد.

باور نمیکنم کسی بتواند روح و جسمش را با کسی به اشتراک بگذارد و اسمش را هم نداند.باور ندارم که میتوانم مرز های صمیمیتم را برای هر کسی باز کنم...من این ها را باور ندارم. و حتما دختر غربی با فرهنگی متفاوت نمیتواند بپذیرد که یک دختر شرقی برای انتخاب شریک زندگی ماه ها وقت میگذارد خودش و خانواده اش تا او را به حریمش راه بدهد...باور ندارد میشود 40 سال 50 سال کنار کسی ماند که دوستش نداری...

مفهوم دوستی ،صمیمیت،ارتباط های روحی و جسمی برای ما متفاوت است به مناسبت فرهنگی که در آن زندگی کرده ایم...

و حالا جامعه ی من در گذرگاه عبور از سنت به مدرنیه،عبور از تمدن به تجدد است و ما ، خیلی از ما درگیر این گذر و فراز و فرودهایش هستیم...

دوستی دارم که نه دلش میخواهد سنت گرایان پشت سرش بگویند رابطه ای امروزی دارد نه میتواند دل بکند از دورهمی های مختلط...

قصدم نهی یکی یا تایید دیگری نیست.

من نه صاحب نظرم نه ایده ای دارم خود من خیلی از اوقات درگیر این چالش ها بوده ام در جامعه ای که نه میشود رومی بود نه زنگی نه رومی بودن خوب است نه زنگی بودن تایید...

دمو

هر چیزی باید یه دمو داشته باشه یه سمپل و نمونه که بشه یه اطلاعات مختصری از اون چیز که میتونه اتفاق یا مرحله ای از زندگی یاهر چیز دیگه باشه به ما بده...نه اینکه بعد از 4سال بشینی یه سریال خیلی خیلی واقعی پزشکی ببینی و بعد تازه فکر کنی من میتونم بقیه عمرم رو تو این محیط بگذرونم؟ میتونم ساعت مرگ کسی رو اعلام کنم که تا 5 دقیقه پیش داشته از رویاهاش حرف میزده؟ میتونم برم و بگم ممکنه بعد از اعمال این درمان دیگه هیچی یادت نیاد و انتخاب کن که آیا این درمان رو اعمال کنم یا نه؟ ما هنوز هم از مکانیسم فرار استفاده میکنیم هنوز هم تو برخورد با مسائل سخت رشته مون میگیم بعدا میرم یه تخصص آسون در حالیکه اینجا تو ایران بعد از 5 سال تحصیل در یک رشته واقعا نمیدونی قرار چکاره بشی! اینجا همون جایی که بر حسب اتفاق بچه های 4_5 سالش میدونن میخوان بعدا چکاره بشن اما بچه های 24-25 سالش هنوز نمیدونن!!!
بقیه مراحل زندگی هم همینه. اطلاعاتمون از پیرامونمون کمه واقعا کمه!

پی نوشت:میگم من گوشی پزشکی فول مشکی سفارش دادم و الان تو این سریاله همه گوشی رنگی رنگی دارن. نکنه واقعا ما کشور افسرده ایم؟
                                           
                                           

اتاق کوچک من از تو زیباست

                                      
31شهریور اتاقمان را عوض کردیم.به پیشنهاد من. وقتی به این خانه آمدیم اتاق پر نور و بزرگ متعلق شد به دختر محصل خانه. حالا او افتاده در دایره کنکور.ساعت های زیادی را مشغول درس خواندن است و کتاب های کمک آموزشی از سر و کولش بالا میرود. گفتم اتاقمان را عوض کنیم. این اتاق کوچک است.خیلی کوچک.فقط به درد لباس عوض کردن و خوابیدن میخورد.مجبورم موقع درس خواندن وسایلم را جمع کنم بروم پشت میز ناهار خوری...
اینها را نگفتم که بگویم ناراضیم.این اتاق کوچو جای دنجی است. راحتم و باعث شده است مرتب شوم چون با کوچکترین بی نظمی اتاق بهم میریزد و من باید برای کوچکترین چیزم ساعت ها بگردم تا پیدایش کنم.
داشتم فکر میکردم دوست داشتن دقیقا همین است! یعنی هیچ چیزی برایت سخت نیست وقتی راحتی او را میبینی وقتی لبخندش را میبینی و...
دوست داشتن یعنی اینکه سختی را نبینی اصلا برایت سخت نباشد. و خانواده اولین محلی است که آدم ها باید دوست داشته شوند،دوست داشتن را ببینند یاد بگیرند تا بتواند آدم ها را دوست داشته باشند تا به طور پیش فرض از آدم ها بدشان نیاید. تا یاد بگیرند با آدم ها مهربان باشند.مهر بورزند و دوست داشتن را یاد بگیرند.

وقتی آدم هایی میبینم که همه ی زندگیشان پر است از ادعا اما ادعای تو خالی! اینکه آنقدر در خانه دوست داشتن را ندیده اند اعتماد کردن را ندیده اند از آدم های بیرون این ها را می طلبند...اینکه به صورت پیش فرض از همه ی ادم ها بدشان می آید و انگارپیدا کردن نقطه ضعف آدم ها به حسن آن ها می افزاید میفهمم خانه و خانواده اولین جایی است که باید آدم ها محبت،دوست داشتن,اعتماد،صمیمیت و... ببینند و یاد بگیرند و درک کنند.گاهی آنقدر دنبال شیک بودن و لوکس بودن و زیبا بودن ظاهر و جسم فرزندانمان هستیم که روحشان را به فراموشی می سپاریم...

مرا از نو بیاغاز!

کاش میشد بریم زیر بارون و بارون بشوره....خیلی چیزا رو...

تمیز تمیز بشیم.

بزرگ شدن یعنی باید همه ی کاراتو گردن بگیری...راستش گردنم خسته شده فقط.

سوال های تاریخ انقضا دار

واقعا چرا من باید بعد از 4 سال واسه یه نفر که سالی یه بار میبینمش و هر دفعه هم میپرسه کلاس چندمی و من میگم دانشجو ام و میگه وای چقدر زود گذشت و من میفهمم بازم منو با خواهرم اشتباه گرفته و میگم نه فکر کنم منظورتون خواهرمه! اون دبیرستانیه!!! توضیح بدم که چرا اون سال دانشگاه مورد نظر قبول نشدم و دقیقا تو چه درسی درصدم کم شد و این دانشگاهی که الان هستم میرم و به طور عجیبی سیستم این دانشگاه 30ساله که کل بچه های دانشکده از سال 4 منتقل میشن مرکز استان و.....

نه واقعا هَم زدن این مسائل ریز که مربوط به 4 سال پیش من میشه و من 4 سال با خودم جنگیدم که باهاشون کنار بیام چه لطفی واسه ایشون داره؟ حالا اسم و رسم دانشگاه که خب خیلی چیز با اهمیتی نیست ولی مثلا بعد از سه سال یه دفعه یکی رو تو یه مهمونی ببینیم و بشینیم بپرسیم چی شد طلاق گرفتی؟؟؟؟ بابا این آدم سه ساله با مشکلش داره دست و پنجه نرم میکنه دیگه این سوال منقضی شما واقعا مضحکه!اصلا به نظرم باید واسه حرفامونم تاریخ انقضا بذاریم یعنی تاریخ انقضای سوال در مورد این بُعد زندگی فلانی مخصوصا اگر بُعد ناراحت کننده ای هم باشه تا فلان تاریخه تازه اگر خیلی هم مهم باشه و شاهرگ زندگی ما با داستان نحوه ی چگونه فوت کردن بچه ی فلانی در 5 سال پیش بتپد و اگر اینو ندونیم میمیریم!!!

البته باید ذکر کنم در جایی که گاها  پیش میاد تاریخ تولید مواد غذایی آینده را نشان بدهد دیگر انقضای سوال از زندگی شخصی همدگیر شوخی است آقا جان!شوخی:)

آدم های امن!

گاهی باید یکی باشد که تو را باور داشته باشد
واقعا باورت داشته باشد و تو موقع حرف زدن هی دست و دلت نلرزد که توی دلش دارد می گوید کاش تمام کند برود...
وقتی به دور و برم نگاه میکنم همه اش آدم های غیر امنی دور و برم میبینم که همین که میایی دهنت را باز کنی یک بی خیال حوالی خودت میکنی و تمام.
و خیلی وقت ها همه اش راه میروی و با خودت می گویی روزه ی سکوت راه حل همه ی مشکلات است!
و تو همه اش فکر میکنی مشکل از کجاست...بعد یک عصر جمعه ی سرد که دلت در این سرما حوالی سرمای کرمانشاه و چادر های بی بخاری می چرخد یادت می افتد که ای بابا! مشکل از همینجاست که آدم های امن دور و برت کم است و برای همین است که برای تک تک حرف هایت خودت را شکنجه میکنی!!!

دیوانه نوشت:زلزله بد است،خیلی بد است،خیلی خیلی خیلی! سه روز است از غم و فکر کرمانشاه بیرون نمی آیم اما امروز از صبح حالم بهتر است کمک ها کم کم به کرمانشاه رسیده است ذخایر غذا و پتو و خون به حد مطلوبی رسیده است.از جمعیت امام علی و هلال احمر فیلم های امیدوار کننده ای به دست میرسد...مهربانی و همدلی ها دارد به یک نتیجه ای میرسد و در این وانفسای غم این امید خیلی هم خوب است...
حواسمان باشد که همین 10 روز اولی نیست حواسمان باشد که باید خانه بسازیم برایشان...حواسمان باشد!

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

اینجا خانه ی نو است...اصلا تا به حال جایی جز همان خانه ی قدیمی ننوشته ام...انگار دست و پایم میلرزد و نگرانم...غریبی میکنم شاید هم خجالت زده ام...راستش اسباب و اثاثیه ام را هم نیاوردم گذاشتم همان خانه ی قدیمی بماند نمیدانم اصلا بیاورمشان یا نه...میترسم در اسباب کشی خطی برشان بیفتد آنها شاید یک مشت کلمه های بی ارزش باشند اما پر اند از خاطرات قدیمی آنجا پای همه ی حرفهایم کلی یادگاری است و میدانید که دیوانه ها با خاطراتشان زندگی میکنند و اگر روزی خدایی نکرده خاطرات به دست فراموشی بروند هیچ چیزی در این دنیا ندارند...

اصلا اینکه ایندفعه اینقدر جدی بار و بندیلم را جمع کردم و به اینجا آمدم همین بود همین که دیدم دارد یادگاری هایم را پاک میکند خانه ی قدیمی ای که روی گسل زلزله هاست...

حالا اینجایم همه ی خاطرات را با خودم می آورم اما در خانه ی قدیم و جدید من برای همه ی شما باز است...divane.blogfa.com 

من اینجا دیوانگی را ستایش میکنم...


کلمات کلیدی